بهترین خریدار و فروشنده سیم کارت
09121150100
طبقه بندی: اخبار سایت، وطنم ایران، معرفی هنرمندان، داستان های کوتاه، زیبایی و تناسب اندام، روانشناسی موفقیت، تیپ، لباس و آرایش، عشق زندگی و خانواده، جملات قصار، پندها زندگی، پوست و مو، جذابیت، طنز،
برچسب ها: موبایل، 100، رند، خط، شماره، سیم کارت، سیم، کارت، همراه، اول، همراه اول، همراهاول، اوپراتور، اپراتر، اوپراتر، اپراتور،
قدری راند و از شتاب اتومبیل لذت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی میرفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرندهای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید.
مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او میآید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد.
ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان های کوتاه، طنز،
برچسب ها: بازگشت، پیر مرد، اتومبیل، جدید، نو، ماشین، پیر، مرد، زن، همسر، پلیس،
تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود.
ژنرال و ستوان روبروی آن خانم ها نشستند.
قطار راه افتاد و وارد تونلی شد.
حدود ده ثانیه تاریکی محض بود.
در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و
سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش
را داشت:
خانم جوان در دل گفت : از این که ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم.
مادربزرگ به خود گفت : از این که آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درآمد اما افتخار می کنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت.
ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم.
ستوان تنها کسی بود که می دانست واقعا چه اتفاقی افتاده است.
در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به ژنرال سیلی بزند.
نتیجه ی اخلاقی: زندگی کوپه قطاری است و ما انسان ها مسافران آن.
هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم.
غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد.
ما می گوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلب چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت می نامیم.
منبع: داستانک
طبقه بندی: داستان های کوتاه، پندها زندگی، طنز،
برچسب ها: بوسه، سیلی، برداشت، اعتقاد، حقیقت، ماجرا، ژنرال، ستوان، پیر زن، دختر، نوه،
با وجود توده آوار و انبوه ویرانی ها کمک به افراد زیر آوار نا ممکن به نظر می رسید اما او هر لحظه تعهد خود به پسرش را به خاطر می آورد.
او دقیقا روی مسیری که هر صبح به همراه پسرش به سوی کلاس او می پیمودند تمرکز کرد و با به خاطر آوردن محل کلاس به آنجا شتافته و با عجله شروع به کندن کرد. دیگر والدین در حال ناله و زاری بودند و او را ملامت می کردند که کار بی فایده ای انجام می دهد. ماموران آتش نشانی و پلیس نیز سعی کردند او را منصرف کنند اما پاسخ او تنها یک جمله بود: آیا قصد کمک به مرا دارید یا باید تنها تلاش کنم؟
هشت ساعت به کندن ادامه داد. دوازده ساعت...بیست و چهار ساعت...سی و شش ساعت و بالاخره در سی و هشتمین ساعت سنگ بزرگی را عقب کشیده و صدای پسرش را شنید فریاد زد: پسرم!
جواب شنید:
پدر من اینجا هستم. پدر من به بچه ها گفتم نگران نباشید پدرم حتما ما را نجات خواهد داد. پدر شما به قولتان عمل کردید.
پدر پرسید وضع آنجا چطور است؟
-ما 14 نفر هستیم ما زخمی گرسنه و تشنه ایم. وقتی ساختمان فرو ریخت یک قطعه مثلثی شکل ایجاد شد که باعث نجات ما شد.
-پسرم بیا بیرون.
-نه پدر اجازه بدهید اول بقیه بیرون بیایند من مطمئن هستم شما مرا بیرون می آورید و هر اتفاقی بیفتد به خاطر من آنجا خواهید ماند.
منبع: داستانک
طبقه بندی: داستان های کوتاه، عشق زندگی و خانواده، پندها زندگی،
برچسب ها: قول پدر، پسر، وفا، کمک، باور، یاور، زلزله،
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گرانقیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی میگذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند.. پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند. پسرک گفت : ”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.” مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.. برادر پسرک را روی صندلیاش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد.. در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند! خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند؛ اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند
طبقه بندی: داستان های کوتاه، پندها زندگی،
برچسب ها: آجر، برادر، فلج، ماشین، سرعت، توقف،
یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم میزند. روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد،دید که ...
بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در این صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.این موضوع، او را ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت رد پا دیده می شود. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی.خداوند جواب داد، من تو را دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد.دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.
منبع: داستانک
طبقه بندی: داستان های کوتاه،
برچسب ها: رد پا، خدا، خواب، انسان، سختی، درآغوش گرفتن،
فاصله
دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- چون قشنگ نیستم !
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم !
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره...
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد...
چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهایش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای
سفیدش را بیرون آورد و رفت!!!
بیاید با یه حرف ساده دل دیگران رو شاد کنیم!
طبقه بندی: داستان های کوتاه، عشق زندگی و خانواده، پندها زندگی،
برچسب ها: دخترک، زیبا، زشت، شاد کردن، پیر مرد،
نام=میثم
کلاس= دبستان
موضوع انشا=عزدواج
هر وقت من یه کار خوب میکنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن
خوب میگیرم تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول 5 تایش را به من
داده است حتما ناصرالدین شاه خیلی کارهای خوبی میکرده که مامانش به اندازه
استادیوم ازادی برایش زن گرفته بود ولی من موتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا
ادم بشود. چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را ادم میکند در عزدواج تواهم
خیلی مهم است یعنی دو طرف باید بهم بخورند . مثلن من و ساناز دختر خاله ام خیلی
بهم میخوریم
از لهاز فکری هم باید دو طرف بهم بخورند . ساناز چون سه
سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد. ولی مامانم به
من میگوید این ساناز از تو بیشتر هالیش میشود در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار ادمهای بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار ادمهای
کوچکی که نکشیده شده
مهم اشق است! اگر عشق باشد دیگر کسی از وهرش سکه
نمیخاهد و دایی مختار هم از زندان در می اید من تا
حالا کلی سکه جمع کرده ام و میخاهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن زندان نروم
مهریه و شیر
بلال هیچ کس را خوشبخت نمیکند همین خرجهای ازافی باعث میشود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با با پدر خانمش دعوایش بشود.. دایی مختار میگفت پدر زنش
چتر باز بود خب شاید حقوق چتر بازی کم بوده البته من و
ساناز تفافق کردیم که به جای شام عروسی چیپس و خلال نمکی بدهیم . هم ارزانتر است هم خوشمزه تر.. تازه وقتی میخوری خش خش هم میکند اگر ادم زن خانه دار بگیرد خیلی
بهتر است والا ادم خودش مجبور میشود خانه بگیرد.. زن
دایی مختار هم خانه دار نبودو دایی مختار مجبور شد یک زیر زمین بگیرد . میگفت چون رهم و اجاره بالاست ساناز از
زیر زمین میترسد برای همین برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم اما ساناز از
بالا افتاد و دستش شکست.. از ان موقه خاله با من قهر است قهر بهتر از دعواست.. ادم وقتی قهر میکند
بعد اشتی میکند اما اگر دعوا کند بعد کتک کاری میکند
این بود انشای ما
طبقه بندی: طنز،
برچسب ها: عزدواج، ناصرالدین شاه، استادیوم ازادی، تواهم، اشق، چتر باز،
|
ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان های کوتاه، روانشناسی موفقیت، پندها زندگی،
برچسب ها: کلاس، فلسفه، استاد، توپ گلف، ماسه، شن، برنامه ریزی، اصلی، کار، دوست، خانواده، همسر، فرزند، خدا،
تبلیغات

