<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>رازهای زیبایی وجذابیت</title>
    <subtitle>در این سایت شما مطالبی در مورد زیبایی، جذابیت، آرایش، مد لباس، موفقیت، روانشناسی و ... و در کل درباره رازهای زیبایی و جذابیت برای آقایان و بانوان خواهید یافت که امیدوارم مورد توجه شما قرار بگیرد.
لطفا ما را از نظرات ارزشمند خود بهره مند سازید.

با آرزوی موفقیت و شادکامی برای شما.
کوروش.</subtitle>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.beautysecrets.ir"/>
    <id>tag:http://www.beautysecrets.ir</id>
    <updated>2012-02-05T21:17:52+01:00</updated>
    <generator>mihanblog.com</generator>
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.beautysecrets.ir/post/atom" />
    <entry>
        <title>بازگشت</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.beautysecrets.ir/post/161"/>
        <published>2011-11-29T09:00:00+01:00</published>
        <updated>2011-11-29T09:00:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.beautysecrets.ir/post/161</id>
        <author>
            <name>کوروش </name>
        </author>
        <summary>مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. بی ‌ام ‌و آخرین 
مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود 
شد و از فروشگاه بیرون آمد.قدری راند و از شتاب اتومبیل لذت 
برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را 
پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای 
سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر 
پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 
کیلومتر در ساعت رسید.</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.beautysecrets.ir/post/161"><![CDATA[<font style="font-family: verdana,arial,helvetica,sans-serif;" size="3">مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. بی ‌ام ‌و آخرین 
مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود 
شد و از فروشگاه بیرون آمد.<br><br><br>قدری راند و از شتاب اتومبیل لذت 
برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را 
پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای 
سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر 
پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 
کیلومتر در ساعت رسید.<br><br>مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه 
انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن 
کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردد ماند که 
از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد.<br><br><br></font>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>بوسه و سیلی!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.beautysecrets.ir/post/159"/>
        <published>2011-11-27T09:00:00+01:00</published>
        <updated>2011-11-27T09:00:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.beautysecrets.ir/post/159</id>
        <author>
            <name>کوروش </name>
        </author>
        <summary>
ژنرال و ستوان جوان زیر دستش سوار قطار شدند.
تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود.ژنرال و ستوان روبروی آن خانم ها نشستند.    قطار راه افتاد و وارد تونلی شد.حدود ده ثانیه تاریکی محض بود.





در  آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و 
سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش
 را  داشت:
خانم جوان در دل گفت : از این که ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم.</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.beautysecrets.ir/post/159"><![CDATA[
<font size="2">ژنرال و ستوان جوان زیر دستش سوار قطار شدند.<br>
تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود.<br>ژنرال و ستوان روبروی آن خانم ها نشستند.    <br>قطار راه افتاد و وارد تونلی شد.<br><br>حدود ده ثانیه تاریکی محض بود.</font>





<p><font size="2">در  آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و 
سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش
 را  داشت:<br>
خانم جوان در دل گفت : از این که ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم.</font>
<font size="2"><br>
مادربزرگ به خود گفت : از این که آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درآمد اما افتخار می کنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت.</font>
<font size="2"><br>
ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم.</font>
<font size="2"><br>
ستوان تنها کسی بود که می دانست واقعا چه اتفاقی افتاده است.</font>
<font size="2"><br>
در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به ژنرال سیلی بزند.</font>&nbsp;</p><p><font size="2"><span style="font-weight: bold; ">نتیجه ی اخلاقی: زندگی کوپه قطاری است و ما انسان ها مسافران آن.</span></font>

<font size="2"><br style="font-weight: bold; "><span style="font-weight: bold; ">هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم.</span></font>
<font size="2"><br style="font-weight: bold; "><span style="font-weight: bold; ">غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد.</span></font>
<font size="2"><br style="font-weight: bold; "><span style="color: rgb(204, 0, 0); font-weight: bold; ">ما می گوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلب چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت می نامیم.</span></font></p><p><br></p><p><font size="2">منبع: </font><a href="../../../../../../../157/atrty/1320825603/avrvy/154261//key/flashfiction.mihanblog.com" target="_blank" title="داستانک">داستانک</a></p>




]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>قول پدر</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.beautysecrets.ir/post/158"/>
        <published>2011-11-25T09:00:00+01:00</published>
        <updated>2011-11-25T09:00:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.beautysecrets.ir/post/158</id>
        <author>
            <name>کوروش </name>
        </author>
        <summary>
در سال 1989 زمین لرزه هشت و دو ریشتر بیشتر مناطق آمریکا 
را با خاک یکسان کرد و در کمتر از چند دقیقه بیش از سی هزار کشته بر جای 
گذاشت. در این میان پدری دیوانه وار به سوی مدرسه پسرش دوید اما با دیدن 
ساختمان ویران شده مدرسه شوکه شد. با دیدن این منظره دلخراش یاد قولی که به
 پسرش داده بود افتاد: پسرم هر اتفاقی برایت بیفتد من همیشه پیش تو خواهم 
بود و اشک از چشمانش سرازیر شد.با وجود توده آوار و انبوه ویرانی 
ها کمک به افراد زیر آوار نا ممکن به نظر می رسید اما او هر لحظه تعهد خود 
به پسرش را</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.beautysecrets.ir/post/158"><![CDATA[
<font size="2">در سال 1989 زمین لرزه هشت و دو ریشتر بیشتر مناطق آمریکا 
را با خاک یکسان کرد و در کمتر از چند دقیقه بیش از سی هزار کشته بر جای 
گذاشت. در این میان پدری دیوانه وار به سوی مدرسه پسرش دوید اما با دیدن 
ساختمان ویران شده مدرسه شوکه شد. با دیدن این منظره دلخراش یاد قولی که به
 پسرش داده بود افتاد: پسرم هر اتفاقی برایت بیفتد من همیشه پیش تو خواهم 
بود و اشک از چشمانش سرازیر شد.<br><br>با وجود توده آوار و انبوه ویرانی 
ها کمک به افراد زیر آوار نا ممکن به نظر می رسید اما او هر لحظه تعهد خود 
به پسرش را به خاطر می آورد.<br>او دقیقا روی مسیری که هر صبح به همراه 
پسرش به سوی کلاس او می پیمودند تمرکز کرد و با به خاطر آوردن محل کلاس به 
آنجا شتافته و با عجله شروع به کندن کرد. دیگر والدین در حال ناله و زاری 
بودند و او را ملامت می کردند که کار بی فایده ای انجام می دهد. ماموران 
آتش نشانی و پلیس نیز سعی کردند او را منصرف کنند اما پاسخ او تنها یک جمله
 بود: آیا قصد کمک به مرا دارید یا باید تنها تلاش کنم؟<br><br>هشت ساعت به
 کندن ادامه داد. دوازده ساعت...بیست و چهار ساعت...سی و شش ساعت و بالاخره
 در سی و هشتمین ساعت سنگ بزرگی را عقب کشیده و صدای پسرش را شنید فریاد 
زد: پسرم!<br>جواب شنید:<br>پدر من اینجا هستم. پدر من به بچه ها گفتم نگران نباشید پدرم حتما ما را نجات خواهد داد. پدر شما به قولتان عمل کردید.<br><br>پدر پرسید وضع آنجا چطور است؟<br><br>-ما 14 نفر هستیم ما زخمی گرسنه و تشنه ایم. وقتی ساختمان فرو ریخت یک قطعه مثلثی شکل ایجاد شد که باعث نجات ما شد.<br><br>-پسرم بیا بیرون.<br><br>-نه پدر اجازه بدهید اول بقیه بیرون بیایند من مطمئن هستم شما مرا بیرون می آورید و هر اتفاقی بیفتد به خاطر من آنجا خواهید ماند.<br><br><br></font><font size="2">منبع: </font><a href="../../../../../../../157/atrty/1320825603/avrvy/154261//key/flashfiction.mihanblog.com" target="_blank" title="داستانک">داستانک</a><br>




]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>ماهی و دختر کوچولو</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.beautysecrets.ir/post/157"/>
        <published>2011-11-23T09:00:00+01:00</published>
        <updated>2011-11-23T09:00:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.beautysecrets.ir/post/157</id>
        <author>
            <name>کوروش </name>
        </author>
        <summary>
خونه مشغول کار بودم که دخترم بدو بدو اومد پرسید :دخترم: مامان، تو زنی یا مردی؟من: زنم دیگه، پس چی ام؟دخترم: بابا، چی؟ اونم زنه؟من: نه مامانی، بابا مرده.




</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.beautysecrets.ir/post/157"><![CDATA[
<font size="2">خونه مشغول کار بودم که دخترم بدو بدو اومد پرسید :<br><br>دخترم: مامان، تو زنی یا مردی؟<br><br>من: زنم دیگه، پس چی ام؟<br><br>دخترم: بابا، چی؟ اونم زنه؟<br><br>من: نه مامانی، بابا مرده.<br><br></font>




]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>پاره آجر</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.beautysecrets.ir/post/155"/>
        <published>2011-11-21T09:00:00+01:00</published>
        <updated>2011-11-21T09:00:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.beautysecrets.ir/post/155</id>
        <author>
            <name>کوروش </name>
        </author>
        <summary>

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان
از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار
خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد
کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی
دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه
کند.. پسرک
گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر
فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.beautysecrets.ir/post/155"><![CDATA[

<p style="font-family: verdana,arial,helvetica,sans-serif;" dir="RTL"><font size="4">روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان
از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار
خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد
کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی
دیده است. به <span class="textexposedshow">طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه
کند</span><span class="textexposedshow"><span dir="LTR">.. </span></span><span class="textexposedshow">پسرک
گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر
فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند. پسرک گفت : ”اینجا خیابان
خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک
خواستم، کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور
کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره
آجر استفاده کنم.” مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت</span><span class="textexposedshow"><span dir="LTR">.. </span></span><span class="textexposedshow">برادر پسرک را روی صندلی‌اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد</span><span class="textexposedshow"><span dir="LTR">..
</span></span><span class="textexposedshow">در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که
دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند! خدا در روح
ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند؛ اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم
گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند</span></font></p>




]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>رد پا</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.beautysecrets.ir/post/156"/>
        <published>2011-11-20T09:00:00+01:00</published>
        <updated>2011-11-20T09:00:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.beautysecrets.ir/post/156</id>
        <author>
            <name>کوروش </name>
        </author>
        <summary>
یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا 
قدم میزند. روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان 
صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق 
داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد،دید 
که ...بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در
 این صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.این موضوع، او را 
ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را ب</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.beautysecrets.ir/post/156"><![CDATA[
<p style="font-family: verdana,arial,helvetica,sans-serif; "><font size="4">یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا 
قدم میزند. روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان 
صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق 
داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد،دید 
که ...</font></p><p style="font-family: verdana,arial,helvetica,sans-serif; "><font size="4">بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در
 این صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.این موضوع، او را 
ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با
 من خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت 
رد پا دیده می شود. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج 
داشتم تنهایم گذاشتی.خداوند جواب داد، من تو را دوست دارم و هرگز ترکت 
نخواهم کرد.دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را 
میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.</font></p><p style="font-family: verdana,arial,helvetica,sans-serif; "><br></p><p style="font-family: verdana,arial,helvetica,sans-serif; "><font size="2">منبع: </font><a href="../../../../../../../157/atrty/1320825603/avrvy/154261//key/flashfiction.mihanblog.com" target="_blank" title="داستانک">داستانک</a></p>




]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>پیر مرد و دخترک</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.beautysecrets.ir/post/154"/>
        <published>2011-11-19T09:00:00+01:00</published>
        <updated>2011-11-19T09:00:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.beautysecrets.ir/post/154</id>
        <author>
            <name>کوروش </name>
        </author>
        <summary>


فاصله
دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .&amp;nbsp;
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- چون قشنگ نیستم !
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم !
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره...&amp;nbsp;
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد...
چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهایش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای
سفیدش </summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.beautysecrets.ir/post/154"><![CDATA[


<p dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">فاصله
دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .</span></b><b><span style="font-size: 14pt; " lang="AR-SA">&nbsp;</span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA"><br>
پیرمرد از دختر پرسید :<br>
- غمگینی؟<br>
- نه .<br>
- مطمئنی ؟<br>
- نه .<br>
- چرا گریه می کنی ؟<br>
- دوستام منو دوست ندارن .<br>
- چرا ؟<br>
- چون قشنگ نیستم !<br>
- قبلا اینو به تو گفتن ؟<br>
- نه .<br>
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم !<br>
- راست می گی ؟<br>
- از ته قلبم آره...</span></b><b><span style="font-size: 14pt; " lang="AR-SA">&nbsp;</span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA"><br>
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد...<br>
چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهایش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای<br>
سفیدش را بیرون آورد و رفت!!!</span></b></p>

<p dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">بیاید
با یه حرف ساده دل دیگران رو شاد کنیم</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; ">!</span></b></p>

<p dir="LTR"><span dir="RTL" lang="FA">&nbsp;</span></p>






]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>موضوع انشا - عزدواج</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.beautysecrets.ir/post/152"/>
        <published>2011-11-17T09:00:00+01:00</published>
        <updated>2011-11-17T09:00:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.beautysecrets.ir/post/152</id>
        <author>
            <name>کوروش </name>
        </author>
        <summary>نام=میثم
کلاس= دبستان
موضوع انشا=عزدواج 

هر وقت من یه کار خوب میکنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن
خوب میگیرم تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول 5 تایش را به من
داده است حتما ناصرالدین شاه خیلی کارهای خوبی میکرده که مامانش به اندازه
استادیوم ازادی برایش زن گرفته بود ولی من موتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا
ادم بشود. چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را ادم میکند در عزدواج تواهم
خیلی مهم است یعنی دو طرف باید بهم بخورند . مثلن من و ساناز دختر خاله ا</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.beautysecrets.ir/post/152"><![CDATA[<p dir="RTL" style="line-height: normal; "><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">نام</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; ">=</span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">میثم</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; "><br>
</span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">کلاس</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; ">= </span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">دبستان</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; "><br>
</span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">موضوع انشا</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; ">=</span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">عزدواج</span></b><span style="font-size: 12pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; " lang="AR-SA"> </span></p>

<p dir="RTL" style="line-height: normal; "><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">هر وقت من یه کار خوب میکنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن
خوب میگیرم تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول 5 تایش را به من
داده است حتما ناصرالدین شاه خیلی کارهای خوبی میکرده که مامانش به اندازه
استادیوم ازادی برایش زن گرفته بود ولی من موتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا
ادم بشود. چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را ادم میکند در عزدواج تواهم
خیلی مهم است یعنی دو طرف باید بهم بخورند . مثلن من و ساناز دختر خاله ام خیلی
بهم میخوریم</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; "><br>
</span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">از</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; " lang="AR-SA"> </span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">لهاز فکری هم باید دو طرف بهم بخورند . ساناز چون سه
سالش است هنوز فکر</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; " lang="AR-SA"> </span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">ندارد که به من بخورد. ولی مامانم به
من میگوید این ساناز از تو بیشتر</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; " lang="AR-SA"> </span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">هالیش میشود در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار ادمهای بزرگی</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; " lang="AR-SA"> </span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار ادمهای
کوچکی که نکشیده</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; " lang="AR-SA"> </span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">شده</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; "><br>
</span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">مهم اشق است</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; ">!</span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; "> </span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">اگر عشق باشد دیگر کسی از وهرش سکه
نمیخاهد و دایی</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; " lang="AR-SA"> </span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">مختار هم از زندان در می اید من تا
حالا کلی سکه جمع کرده ام و میخاهم همان</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; " lang="AR-SA"> </span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن زندان نروم</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; "><br>
</span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">مهریه و شیر
بلال هیچ کس را خوشبخت نمیکند همین</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; " lang="AR-SA"> </span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">خرجهای ازافی باعث میشود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; " lang="AR-SA"> </span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">با پدر خانمش دعوایش بشود.. دایی مختار میگفت پدر زنش
چتر باز بود خب شاید</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; " lang="AR-SA"> </span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">حقوق چتر بازی کم بوده البته من و
ساناز تفافق کردیم که به جای شام</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; " lang="AR-SA"> </span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">عروسی چیپس و خلال نمکی بدهیم . هم ارزانتر است هم خوشمزه تر.. تازه وقتی</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; " lang="AR-SA"> </span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">میخوری خش خش هم میکند اگر ادم زن خانه دار بگیرد خیلی
بهتر است والا</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; " lang="AR-SA"> </span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">ادم خودش مجبور میشود خانه بگیرد.. زن
دایی مختار هم خانه دار نبودو دایی</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; " lang="AR-SA"> </span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">مختار مجبور شد یک زیر زمین بگیرد . میگفت چون رهم و اجاره بالاست ساناز از
زیر زمین میترسد برای همین برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم اما ساناز از
بالا افتاد و دستش شکست</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; ">..</span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; "> </span></b><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">از ان موقه خاله با من قهر است قهر بهتر از دعواست.. ادم وقتی قهر میکند
بعد اشتی میکند اما اگر دعوا کند بعد کتک کاری میکند</span></b></p>

<p dir="RTL" style="line-height: normal; "><b><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; " lang="AR-SA">این بود انشای ما</span></b></p>




]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>با من یک قهوه میخوری؟</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.beautysecrets.ir/post/151"/>
        <published>2011-11-15T09:00:00+01:00</published>
        <updated>2011-11-15T09:00:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.beautysecrets.ir/post/151</id>
        <author>
            <name>کوروش </name>
        </author>
        <summary>


 
  
  
  
   
    
    
    
     
      
      
      
       
        
        
        
         
          
          
          
           
            
            
            
             
              
              
              
               
                
                پروفسور
                فلسفه&amp;nbsp;با بسته&amp;nbsp; سنگینی
                وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان&amp;nbsp;&amp;nbsp; خود روی میز گذاشت. 
    </summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.beautysecrets.ir/post/151"><![CDATA[<div dir="ltr" align="left">

<table border="0" cellpadding="0" cellspacing="0">
 <tbody><tr>
  <td style="padding: 0in; " valign="top">
  <div dir="ltr" align="left">
  <table border="0" cellpadding="0" cellspacing="0">
   <tbody><tr>
    <td style="padding: 0in; " valign="top">
    <div dir="ltr" align="left">
    <table border="0" cellpadding="0" cellspacing="0">
     <tbody><tr>
      <td style="padding: 0in; " valign="top">
      <div dir="ltr" align="left">
      <table border="0" cellpadding="0" cellspacing="0">
       <tbody><tr>
        <td style="padding: 0in; " valign="top">
        <div dir="ltr" align="left">
        <table border="0" cellpadding="0" cellspacing="0">
         <tbody><tr>
          <td style="padding: 0in; " valign="top">
          <div dir="ltr" align="left">
          <table border="0" cellpadding="0" cellspacing="0">
           <tbody><tr>
            <td style="padding: 0in; " valign="top">
            <div dir="ltr" align="left">
            <table border="0" cellpadding="0" cellspacing="0">
             <tbody><tr>
              <td style="padding: 0in; " valign="top">
              <div dir="ltr" align="left">
              <table border="0" cellpadding="0" cellspacing="0">
               <tbody><tr>
                <td style="padding: 0in; " valign="top">
                <p dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: normal; "><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: black; " lang="FA">پروفسور
                فلسفه</span><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: navy; " lang="FA">&nbsp;</span><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: black; " lang="FA">با بسته&nbsp; س</span><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: navy; " lang="FA">ن</span><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: black; " lang="FA">گینی
                وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را</span><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: black; " lang="FA"> </span><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: black; " lang="FA">روبروی دانشجویان&nbsp;&nbsp; خود روی میز گذاشت.</span><span style="font-size: 24pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; color: black; " lang="FA"> </span></p>
                </td>
               </tr>
              </tbody></table>
              </div>
              <p dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: normal; "><span dir="LTR" style="font-size: 12pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; color: black; ">&nbsp;</span></p>
              <p dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; line-height: normal; "><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: black; " lang="FA">وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار
              بزرگ از داخل بسته برداشت&nbsp;&nbsp; و شروع به پر کردن آن با چند
              توپ گلف کرد.</span><span style="font-size: 24pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; color: black; " lang="FA"> </span></p>
              </td>
             </tr>
            </tbody></table>
            </div>
            <p dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; line-height: normal; "><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: black; " lang="FA">سپس&nbsp; از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟</span><span style="font-size: 24pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; color: black; " lang="FA"> </span></p>
            <p dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; line-height: normal; "><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; color: black; " lang="FA">&nbsp;</span></p>
            <p dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; line-height: normal; "><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: black; " lang="FA">و همه دانشجویان موافقت کردند.</span><span style="font-size: 24pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;; color: black; " lang="FA"> </span></p><br></td></tr></tbody></table></div></td></tr></tbody></table></div></td></tr></tbody></table></div></td></tr></tbody></table></div></td></tr></tbody></table></div></td></tr></tbody></table></div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>موضوع انشاء: فیس بوک</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.beautysecrets.ir/post/150"/>
        <published>2011-11-13T09:00:00+01:00</published>
        <updated>2011-11-13T09:00:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.beautysecrets.ir/post/150</id>
        <author>
            <name>کوروش </name>
        </author>
        <summary>
ما بهمراه دوستمان عضو فیس بوک میباشیم . فیس بوک جای خوبی است اما بیشتر 
اعضایش باهم فامیل هستند و از نام خانوادگیشان میشود فهمید .مثل سبز 
یاایرانی یا پرشین یا پارسی .اکثراًهم شبیه هم هستند طوری که ما اوائل فکر 
میکردیم دوقلو باشند .  وقتی وارد فیس بوک شدیم تازه فهمیدیم که 
اسم این اقدس چپول دختر همسایه مان؛ پرمیس نام داشته و چقدر هم خوشگل بوده و
 ما نمیدانستیم . یک عالمه دوست پ...سر 
دارد که مدام برایش عکس و نقاشی قلب میفرستند . تا کلاس دوم راهنمایی بیشتر
 درس نخوانده بود اما یک شعرهای</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.beautysecrets.ir/post/150"><![CDATA[
<h6 style="font-family: verdana,arial,helvetica,sans-serif;" class="uiStreamMessage" data-ft="{&quot;type&quot;:1}"><font size="3"><span class="messageBody translationEligibleUserMessage" data-ft="{&quot;type&quot;:3}">ما بهمراه دوستمان عضو فیس بوک میباشیم . فیس بوک جای خوبی است اما بیشتر 
اعضایش باهم فامیل هستند و از نام خانوادگیشان میشود فهمید .مثل سبز 
یاایرانی یا پرشین یا پارسی .اکثراًهم شبیه هم هستند طوری که ما اوائل فکر 
میکردیم دوقلو باشند .<br> <br> وقتی وارد فیس بوک شدیم تازه فهمیدیم که 
اسم این اقدس چپول دختر همسایه مان؛ پرمیس نام داشته و چقدر هم خوشگل بوده و
 ما نمیدانستیم . یک عالمه دوست پ..<span class="text_exposed_show">.سر 
دارد که مدام برایش عکس و نقاشی قلب میفرستند . تا کلاس دوم راهنمایی بیشتر
 درس نخوانده بود اما یک شعرهایی میگذارد در والش که ما معنیش را نفهمیدیم .
 از دختر عمویمان پرسیدیم گفت:جز جگر گرفته کپی پیست میکند . دوست پسر من 
رو هم بُر زده سلیطهءایکبیری .<br> <br> فیس بوک دونفر عضو فعال دارد که 
مدام حرف میزنند .یکی اسمش کورش است و نام خانوادگیش بزرگ و دیگری هم باید 
پزشک باشد که به او علی آقای شریعتی میگویند .<br> <br> هرچقدر از خانه بیرون میرویم واز مردم فحشهای بد بد میشنویم در عوض در فیس بوک همش حرفهای گل و بلبل است و همه مهربانند .<br>
 البته یکی دوتا از همسایه هایمان که فحش بدبد میدهند را در فیس بوک 
شناختیم و دیدیم در فیسبوک قربان صدقهءهمه میروند و از انسانتیت حرف میزنند
 ،اما نمیدانیم چرا تا خودمان رامعرفی کردیم بلاکمان کردند.<br> <br> فیس 
بوک جای عجیبی است .دیروز که به اتفاق پدرمان از کنار مسجد شهر رد میشدیم 
شنیدیم که حاج آقا طاهری امام جماعت مسجد پشت بلندگو میگفت:این فیس بوک 
ساخت شیطان است و میخواهد جوانان مارا از راه بدر کند . خدارا شکر میکنیم 
که حاج آقا طاهری که خودشان هم عضو فیسبوک هستند سنشان زیاد است وگرنه 
ایشان هم از راه بدر میشدند .<br> <br> ما خودمان یکبار از ایشان پرسیدیم 
که چرا خودتان عضو فیس بوکید ؟ایشان فرمودند: برای تحقیق وبررسیه مکر 
دشمنان در آنجا عضو شده ایم .<br> <br> گفتیم :چرا فقط با دخترهای سکسی دوست میشوید و عکس و نقاشی قلب برایشان میفرستید؟<br> ایشان گفتند: میخواهیم براه راست هدایتشان کنیم و منظورمان امر به معروف است<br> <br> ایشان اخم کردند و گفتند:شما اصلاً مارا چجوری در فیسبوک شناختید؟<br> گفتیم ،خوب آخر عکستان را دیدیم که کلّهءخودتان را روی بدن آرنولد چسبانده اید .<br> دیگر نشنیدیم ایشان چه گفتند چون یک چک بما زدند که تا دوساعت گوشمان بوق اشغال میزد .<br> <br>
 خلاصه ما فیسبوک را دوست میداریم،آنجا اقدس چپول ؛ پرمیس جیگر میشود 
،ابرام شتر خفه کن ؛ پسر آریایی میشود،همه مهربانند و حاج آقا طاهری هم 
آهنگ رپ میگذارد و گاهی هم حرفهای قشنگ میزندو از چک زدن خبری نیست ،<br> <br>
 فیسبوک پر است از شریعتی و کورش و این آقاهه که تازه عضوش شده ،استیو جابز
 .راستی ما نمیدانستیم خارجیها انقدر قشنگ فارسی مینویسند همین آقای جابز 
یکیش .<br> <br> این بود انشای ما</span></span></font></h6>این مطلب طنز جالب که مطالعه کردید پیش از این در فیس بوک منتشر شده بود و به این دلیل که به نظرم طنز جالبی بود اون رو برای شما منتشر کردم و از نویسنده اصلی مطلب اطلاعی ندارم.<br>شاد باشید.<br>کوروش.<br><br>




]]></content>
    </entry>
</feed>

