تبلیغات
رازهای زیبایی وجذابیت
فقط با یك كلیك روی شكل زیر افراد زیادی را شاد می كنید

Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگین

رازهای زیبایی وجذابیت
شما شایسته بهترینها هستید

پروفسور فلسفه با بسته  سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان   خود روی میز گذاشت.

 

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت   و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

سپس  از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟

 

و همه دانشجویان موافقت کردند.




ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان های کوتاه، روانشناسی موفقیت، پندها زندگی،
برچسب ها: کلاس، فلسفه، استاد، توپ گلف، ماسه، شن، برنامه ریزی، اصلی، کار، دوست، خانواده، همسر، فرزند، خدا،
ارسال در تاریخ سه شنبه 24 آبان 1390 توسط کوروش

از جواب دادن به این سوالات لذت ببرید و پاسخ‌هایتان را با جواب‌های داده شده مقایسه کنید.
۱ (یک فروند هواپیما در مرز آمریکا و کانادا سقوط می‌کند. بازماندگان از سقوط را در کجا دفن می‌کنند؟
کانادا آمریکا هیچ‌کدام

۲) یک خروس در بام خانه‌ای که شیب دوطرفه دارد، تخم می‌گذارد. این تخم از کدام طرف می‌افتد؟
شمال جنوب هیچ‌کدام

۳ (خانمی‌عاشق رنگ قرمز است و تمام وسایل‌ او به رنگ قرمز است. او در آپارتمانی یک طبقه که قرمزرنگ است، زندگی می‌کند. صندلی و میز او قرمزرنگ است.تمام دیوارها و سقف آپارتمان قرمزرنگ هستند. کفپوش آپارتمان و فرش‌ها نیز قرمزرنگ هستند.تلویزیون هم قرمز رنگ است. سریع پاسخ دهید که پله‌های آپارتمان چه رنگی هستند؟
قرمز آبی هیچ‌کدام

۴ (پدر و پسری را که در حادثه رانندگی مجروح شده بودند، به بیمارستان می‌برند.پدر در راه بیمارستان فوت می‌کند ولی پسر را به اتاق عمل می‌برند. پس از مدتی دکتر می‌گوید من نمی‌توانم این شخص را عمل کنم، به علت اینکه او پسر من است.آیا به نظر شما این داستان می‌تواند صحت داشته باشد؟
آری خیر هیچ‌کدام

۵ (اگر چهار تخم‌مرغ، آرد، وانیل، شکر، نمک و بیکینگ پودر را با همدیگر مخلوط کنید، آیا کیک خواهید داشت؟
آری خیر هیچ‌کدام

۶) آیا می‌توانید از منزلتان بالاتر پرش کنید؟
آری خیر هیچ‌کدام

۷ (یک کیلوگرم آهن چند گرم سنگین‌تر از یک کیلو گرم پنبه است؟
۱گرم ۱۰۰گرم هیچ‌کدام

۸ (مردی به طرف یک پلیس که در حال جریمه کردن اتومبیل بود، می‌رود و التماس می‌کند که پلیس جریمه نکند ولی آقای پلیس قبول نمی‌کند. به پلیس نه یک بار بلکه هشت بار بد دهنی می‌کند.جواب دهید که این مرد چند بار جریمه خواهد شد؟
۸ بار ۹بار هیچ‌کدام

۹) اگر تمام رنگ‌ها را با هم مخلوط کنید، آیا رنگین کمان خواهیم داشت؟
آری خیر هیچ‌کدام

۱۰) گرگی به بالای کوه می‌رود تا غرش شبانه‌اش را آغاز کند.چه مدت طول می‌کشد تا به بالای کوه برسد؟
دو‌شب پنج‌شب هیچ‌کدام

11) اگر به‌طور اتفاقی وارد کودکستان دوران کودکی‌تان شوید، آیا قادر به خواندن نوشتن و انجام جدول ضرب خواهید بود؟
آری خیر هیچ‌کدام

۱۲) آیا امکان دارد یک نفر سریع‌تر از رودخانه می‌سی‌سی‌پی شنا کند؟
آری خیر هیچ‌کدام

۱۳) آقای بیل اسمیت و خانم ژانت اسمیت از هم طلاق می‌گیرند. پس از مدتی خانم ژانت اسم اولیه خود را پس می‌گیرد.با این حال، پس از پنج سال با اینکه هنوز از آقای بیل اسمیت طلاق گرفته است، دوباره خانم ژانت اسمیت می‌شود. آیا این قضیه امکان‌پذیر است؟
آری خیر هیچ‌کدام

۱۴) آقای جیم کوک مشکوک به قتل است ولی وقتی که پلیس از او سوال می‌کند که در موقع قتل کجا بوده است، آقای جیم می‌گوید در خانه مشغول تماشای سریال مورد علاقه‌ام بوده‌ام. حتی جزئیات سریال را برای پلیس شرح می‌دهد.آیا این موضوع ثابت می‌کندکه آقای جیم بی‌گناه است؟
آری خیر هیچ‌کدام

۱۵) یک شترمرغ تصمیم می‌گیرد که به وطنش بازگردد.چه موقع برای پرواز او به جنوب مناسب است؟
بهار پاییز هیچ‌کدام

۱۶ (جمله بعدی صحت دارد.جمله قبلی غلط است.آیا این قضیه منطقی است؟
آری خیر هیچ‌کدام

17) آیا امکان دارد که یک اختراع قدیمی‌قادر باشد که پشت دیوار را به ما نشان دهد؟
آری خیر هیچ‌کدام

۱۸) اگر بخواهید یک نامه به دوست‌تان بنویسید، ترجیح می‌دهید با شکم پر یا با شکم خالی بنویسید؟
پر خالی هیچ‌کدام

 

برای دیدن پاسخ نامه و تفسیر آزمون به ادامه مطلب مراجعه کنید



ادامه مطلب
طبقه بندی: روانشناسی موفقیت،
برچسب ها: تست، آزمون، بررسی، شناخت خود، قدرت، تفکر، روانشناسی، تست روان شناسی، خود شناسی، خودشناسی، قدرت تفکر، تست قدرت تفکر، ذهن، تیز هوشی،
ارسال در تاریخ سه شنبه 25 آبان 1389 توسط کوروش

 

یک روز پدر بزرگم برام یک کتاب دست نویس آورد کتابی که بسیار گرون قیمت بود و با ارزش وقتی اونو به من داد ، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم چند روز بعد به من گفت کتابت رو خوندی؟ گفتم: نه، وقتی ازم پرسید چرا؟ گفتم: گذاشتم سر فرصت بخونمش لبخندی زد و رفت همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز من داشتم نگاهی بهش می انداختم که گفت :این مال من نیست امانته باید ببرمش به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن سعی می کردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم در آخرین لحظه که پدر بزرگ می خواست از خونه بیرون بره تقریبا به زور اون روزنامه رو از دستم بیرون کشید و رفت فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت: ازدواج مثل اون کتاب می‌مونه یک اطمینان برات درست می‌کنه که این زن یا مرد مال تو هست اون موقعه که فکر می کنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم همیشه می‌تونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم ،حتما در فرصت بعدی این کارو می‌کنم هر چقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی اما وقتی که این باور در تو نیست که این آدم مال منه و هر لحظه فکر می کنی که خوب اینکه تعهدی نداره می تونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شی با ارزش ازش نگهداری می‌کنی و همیشه دوست داری تا جایی که ممکنه از بودن با اون لذت ببری شاید فردا دیگه مال تو نباشه درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه! این تفاوت عشق و ازدواجه!

به نقل از داستانک




طبقه بندی: داستان های کوتاه، روانشناسی موفقیت، عشق زندگی و خانواده، پندها زندگی،
برچسب ها: تفاوت، عشق، ازدواج، کتاب، گرون، دست نویس، با ارزش، روزنامه، تعجب، فرصت، امانت، پدر بزرگ، هدیه، زن، مرد، فلش فیکشن، داستان کوتاه، جدید، آبان 89، تعهد، اکتبر 2010، زیبایی، جذابیت، راز،
ارسال در تاریخ شنبه 1 آبان 1389 توسط کوروش

روزی شیوانا از نزدیك مزرعه ای می گذشت. مرد میانسالی را دید كه كنار حوضچه ای نشسته و غمگین و افسرده به آن خیره شده است. شیوانا كنار مرد نشست و علت افسردگی اش را جویا شد. مرد گفت: «این زمین را از پدرم به ارث گرفته ام. از جوانی آرزو داشتم در این جا ماهی پرورش دهم. همه چیز آماده است. فقط نیازمند سرمایه ای بودم كه این حوضچه را لایروبی و تمیز كنم و فضای سربسته مناسبی برای پرورش و نگهداری ماهی ایجاد كنم. این آرزو را از همان ایام جوانی داشتم و الان بیش از ده سال است كه هنوز چنین سرمایه ای نصیبم نشده است. بچه هایم در فقر و دست تنگی بزرگ می شوند و آرزوی من برای رسیدن به سرمایه لازم برای آماده سازی این حوض بزرگ هر روز كم رنگ تر و محال تر می شود. ای كاش خالق هستی همراه این حوض بزرگ به من سرمایه ای هم می داد تا بتوانم از آن ثروت مورد نیاز خانواده ام را بیرون بكشم.»
شیوانا نگاهی به اطراف انداخت و سپس حوضچه سنگی كوچكی را در فاصله دور از حوض بزرگ نشان داد و گفت: «چرا از آنجا شروع نمی كنی. هم كوچك و قابل نگهداری است و هم می تواند دستگرمی خوبی برای شروع كار باشد.»
مرد میانسال نگاهی ناامیدانه به شیوانا انداخت و گفت: «من می خواستم با این حوض بزرگ شروع كنم تا به یكباره به ثروت عظیمی برسم و شما حوضچه كوچك سنگی را به من پیشنهاد می كنید. آن را كه همان ده سال پیش خودم به تنهایی می توانستم راه بیندازم.»
شیوانا سری تكان داد و گفت: «من اگر جای تو بودم به جای دست روی دست گذاشتن و حسرت خوردن لااقل با آن حوضچه كوچك آرزوهای بزرگم را تمرین می كردم تا كمرنگ نشود و از یادم نرود!»
مرد میانسال آهی كشید و نظر شیوانا را پذیرفت و به سوی حوضچه كوچك رفت تا خودش را سرگرم كند.
چند ماه بعد به شیوانا خبر دادند كه مردی با یك گاری پر از خرچنگ خوراكی نزدیك مدرسه ایستاده و می گوید همه این ها را به رایگان برای مدرسه هدیه آورده است و می خواهد شیوانا را ببیند.
شیوانا نزد مرد رفت و دید او همان مرد میانسالی است كه آرزوی پرورش ماهی را داشت. او را به داخل مدرسه آورد و جویای حالش شد. مرد میانسال گفت: «شما گفتید كه اگر جای من بودید اول از حوضچه سنگی شروع می كردید. من هم تصمیم گرفتم چنین كنم. وقتی به سراغ حوضچه سنگی رفتم متوجه شدم كه آبی كه حوضچه را پر می كند از چشمه ای زیرزمینی و متفاوت می آید و املاح آن برای پرورش ماهی اصلا مناسب نیست اما برای پرورش میگو عالی است. به همین دلیل بلافاصله همان حوضچه كوچك را راه انداختم و در عرض چند ماه به ثروت زیادی رسیدم. ای كاش همان ده سال پیش همین كار را می كردم و اینقدر به خود و خانواده ام سختی نمی دادم.

منبع: داستانك




طبقه بندی: داستان های کوتاه، روانشناسی موفقیت، پندها زندگی،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، کاش، 10 سال قبل، شیوانا، از همین حالا شروع کن، حالا، داستانک، خانواده، زن، بچه، ماهی، میگو، زمین، آب، ارث، پدر، میانسال، حوضچه، من اگر جای تو بودم، ثروت، افسرده، تفکر، مشورت، غمگین، جوانی، آرزو، فقر، تنگدستی، اندیشه های زیبا، درسهایی از شیوانا،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 15 مهر 1389 توسط کوروش

وقت امتحانا بود و ما اون روز می خواستیم سومین امتحان ترم رو بدیم که مربوط به درس مدیریت زمان می شد. از شما چه پنهون درس سختی هم بود و از اون بدتر استادش بود که خیلی سختگیری می کرد. ولی من به خاطر کم کردن روی بعضی از همکلاسیهام و همینطور برای این که به استاد نشون بدم اونقدر هم تو درسش ضعیف نیستم حسابی خونده بودم و خلاصه با کله ای پر از "مدیریت زمان" (!) سر جلسه حاضر شدم. امتحان از 20 نمره بود و من یه نگاه سریع به سوالا انداختم و با شادی دوچندان دیدم که اونقدر هم سخت نیستن! در واقع سوالا خیلی هم ساده بودن که واقعا از این استاد بعید بود چنین سوالایی طرح کنه. فقط یه سوالی بود که یه مقدار مشکل بود و علاوه بر این که به تمرکز بیشتری نیاز داشت جوابش هم زیاد بود و من با خودم گفتم که همه ی سوالا رو جواب می دم و آخر سر میرم سراغ اون سوال. خلاصه با قلبی مالامال از شور و شادی (!!) شروع کردیم به جواب دادن و حدود 10 دقیقه به پایان وقت آزمون مونده بود که رفتم سراغ اون سوال سخته.
ولی چشمتون روز بد نبینه!! در همون لحظه بود که انگار یک قالب یخ شکستن تو سر من!!! بارم در نظر گرفته شده برای اون سوال 16 نمره بود در حالی که سوالای دیگه همه 0.25 یا 0.5 نمره ای بودن!!!! اونوقت سوال به اون سختی که خیلی بیشتر از 10 دقیقه واسه پاسخگویی نیاز داشت! دیگه نفهمیدم اون 10 دقیقه رو چه جوری گذروندم و هرچی که به ذهنم رسید واسه جواب اون سوال نوشتم.
آخر سر هم نتونستم نمره ی دلخواهم رو از اون درس (که اون همه واسش زحمت کشیده بودم) بگیرم ولی استاد با این کارش عملا مفهوم مدیریت زمان رو به ما نشون داد و بعد از اون درس یاد گرفتم که چه جوری برای در نظر گرفتن زمان برای انجام هرکاری اولویتی قرار بدم.

منبع: داستانك




طبقه بندی: داستان های کوتاه، روانشناسی موفقیت، پندها زندگی،
برچسب ها: مدیریت، زمان، فلش فیکشن، جدید، شهریور، 89، امتحان، شادی، ضعیف، درس، داستان، داستانک، بهترین وبلاگ، خواندنی، آموزنده، زیبا، جالب، سختی،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 1 مهر 1389 توسط کوروش

كوه بلندی بود كه لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یك روز زلزله ای كوه را به لرزه در آورد و باعث شد كه یكی از تخم ها از دامنه كوه به پایین بلغزد.آن تخم به مزرعه ای رسید كه پر از مرغ و خروس بود.

مرغ و خروس ها می دانستند كه باید از این تخم مراقبت كنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یك روز تخم شكست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نكشید كه جوجه عقاب باور كرد كه چیزی جز یك جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد كه تو بیش از این هستی. تا این كه یك روز كه داشت در مزرعه بازی می كرد متوجه چند عقاب شد كه در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می كردند. عقاب آهی كشید و گفت ای كاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز كنم.

مرغ و خروس ها شروع كردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یك خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش كه در آسمان پرواز می كردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع كه عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند كه رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم كم كم باور كرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فكر نكرد و مانند یك خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت . توهمانی كه می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی كه تو یك عقابی به دنبال  رویا هایت برو و به ندانستنیهای اطرافیانت  فكر نكن.




طبقه بندی: داستان های کوتاه، روانشناسی موفقیت، پندها زندگی،
برچسب ها: تو همانی كه می اندیشی، رویا، هدف، آرزو، رسیدن به اهداف، زندگی خروسی، زندگی عقابی، خروس هستید یا عقاب، dream، dreaming، wish، best wishs،
ارسال در تاریخ جمعه 29 مرداد 1389 توسط کوروش
 یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى  را در تابلوى اعلانات دیدند که روى  آن نوشته شده بود:  دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود  درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است. این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند…

رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟  به هر حال خوب شد که  مرد!

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:  تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جز خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌ هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید…

زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌ یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمی شود.

زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

منبع: خوشبختی




طبقه بندی: داستان های کوتاه، روانشناسی موفقیت، پندها زندگی،
برچسب ها: مانع پیشرفت شما كیست؟، چه كسی مانع پیشرفت من است؟، تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود، شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید، بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌ هایتان اثر گذار باشید، شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید،
ارسال در تاریخ جمعه 15 مرداد 1389 توسط کوروش

آیـا تـا به حال فکر کرده اید که چرا همیشه بعضی از مردها در ارتـبـاطات خود با خانم‌ها از سایرین موفق تر هستـند؟ گــروه خاصی از مردها وجود دارند که خانم‌ها به هیچ وجه نمی‌تـوانند از آنها اجتناب کنند و این امر هیچ ارتباطی به چهره‌های زیبا و یا تناسب اندام آنها ندارد.

حقیقت این است که خانمها به گروه ویژه ای از خصوصیات اخلاقی مردها علاقمند هستند و طبیعتا بـسـمت کسانی کشیده می‌شوند که آن ویژگی‌ها را دارا باشند.

در این قسمت 7 مورد از این ویژگی‌های "ایده آلیستی" و توضیح آنکه چرا خانم‌ها عاشق این خصوصیات هستند را برای شما ذکر می‌کنیم. البته نباید خود را به یکباره تغییر دهید و و شخصیت خود را به طور کامل عوض کنید. شاید برخی از این صفات مناسب حال شما نباشند، توجه داشته باشید که خانم‌ها به سادگی متوجه تناقض موجود در شما خواهند شد.

از بین تمام ویژگی‌ها چند موردی را که بیشتر با شما سازگاری دارد، انتخاب کنید و سعی کنید هر یک از آنها را در وجود خود پرورش دهید. شاید در حال حاضر هم بعضی از آنها در وجود شما یافت شود اما با نگاه کوتاهی که به این مقاله می‌اندازید متوجه خواهید شد که خانم‌ها به دنبال چه چیزی در شما هستند، این امر موفقیت شما را تضمین خواهد کرد.



ادامه مطلب
طبقه بندی: پندها زندگی، روانشناسی موفقیت، جذابیت،
برچسب ها: برای خانمها جذاب باشید، برای خانم ها جذاب باشید، جذابیت برای آقایان، آیا می خواهید جذابتر باشید، ارتباط موثر با خانم ها، انواع رفتاری که خانم ها می پسندند، خانم ها کدام آقایان را دوست دارند؟، آقایان مورد پسند خانم ها، آقایان دختر کش، به قلب نامزد خود نفوذ کنید، چگونه با خانم ها رفتار کنید، چگونه با دخترها رفتار کنید، دخترها از چه پسرهایی خوششون میاد،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 30 تیر 1389 توسط کوروش

7 شرط مدیریت

       یک جامعه موفق، یک گروه موفق و یک خانواده موفق، در یک ویژگی با هم اشتراک دارند: هر سه، رهبر و مدیری دارند که به اصول مدیریت و رهبری واقف است.مدیری که در شرایط حساس و بهرانی، جهت وزش بادهای سهمگین را تشخیص می دهد و با تنظیم بادبان ها از واژگونی قایق جلوگیری می کند.آنچه در ادامه می آید مروری است بر ویژگی های یک مدیر یا رییس یا رهبر موفق، که البته در قالب رفتارهای یک دریانورد که قایق خود را در دریایی طوفانی به ساحل نجات برساند، بیان شده است.

 



ادامه مطلب
طبقه بندی: روانشناسی موفقیت،
برچسب ها: مدیر موفق، جامعه موفق، گروه موفق، خانواده موفق، ویژگی های یک مدیر، ویژگی های یک رییس، ویژگی های یک رهبر موفق، راه درست را انتخاب کنید، قلباً به خدا توکل کنید، شرایط را بازبینی کنید، منتظر بادهای سهمگین باشید، به خدا پناه ببرید!، رهبران بهبودپذیری و ترمیم پذیری بالایی دارند، تیم را آماده کنید، تنها سفر نکنید، در مسیر بمانید،
ارسال در تاریخ شنبه 5 تیر 1389 توسط کوروش

(تعداد کل صفحات:2) 1 2

قالب وبلاگ