تبلیغات
رازهای زیبایی وجذابیت
فقط با یك كلیك روی شكل زیر افراد زیادی را شاد می كنید

Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگین

رازهای زیبایی وجذابیت
شما شایسته بهترینها هستید
مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. بی ‌ام ‌و آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.


قدری راند و از شتاب اتومبیل لذت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید.

مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد.




ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان های کوتاه، طنز،
برچسب ها: بازگشت، پیر مرد، اتومبیل، جدید، نو، ماشین، پیر، مرد، زن، همسر، پلیس،
ارسال در تاریخ سه شنبه 8 آذر 1390 توسط کوروش
ژنرال و ستوان جوان زیر دستش سوار قطار شدند.
تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود.
ژنرال و ستوان روبروی آن خانم ها نشستند.
قطار راه افتاد و وارد تونلی شد.

حدود ده ثانیه تاریکی محض بود.

در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت:
خانم جوان در دل گفت : از این که ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم.

مادربزرگ به خود گفت : از این که آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درآمد اما افتخار می کنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت.

ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم.

ستوان تنها کسی بود که می دانست واقعا چه اتفاقی افتاده است.

در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به ژنرال سیلی بزند.
 

نتیجه ی اخلاقی: زندگی کوپه قطاری است و ما انسان ها مسافران آن.
هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم.

غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد.

ما می گوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلب چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت می نامیم.


منبع: داستانک




طبقه بندی: داستان های کوتاه، پندها زندگی، طنز،
برچسب ها: بوسه، سیلی، برداشت، اعتقاد، حقیقت، ماجرا، ژنرال، ستوان، پیر زن، دختر، نوه،
ارسال در تاریخ یکشنبه 6 آذر 1390 توسط کوروش
خونه مشغول کار بودم که دخترم بدو بدو اومد پرسید :

دخترم: مامان، تو زنی یا مردی؟

من: زنم دیگه، پس چی ام؟

دخترم: بابا، چی؟ اونم زنه؟

من: نه مامانی، بابا مرده.



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان های کوتاه، طنز،
برچسب ها: ماهی، قرمز، مامان، بابا، عمو، خاله، زن، مرد، پرسش، پاسخ، دخترم،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 2 آذر 1390 توسط کوروش

نام=میثم
کلاس= دبستان
موضوع انشا=عزدواج

هر وقت من یه کار خوب میکنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب میگیرم تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول 5 تایش را به من داده است حتما ناصرالدین شاه خیلی کارهای خوبی میکرده که مامانش به اندازه استادیوم ازادی برایش زن گرفته بود ولی من موتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا ادم بشود. چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را ادم میکند در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید بهم بخورند . مثلن من و ساناز دختر خاله ام خیلی بهم میخوریم
از لهاز فکری هم باید دو طرف بهم بخورند . ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد. ولی مامانم به من میگوید این ساناز از تو بیشتر هالیش میشود در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار ادمهای بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار ادمهای کوچکی که نکشیده شده
مهم اشق است! اگر عشق باشد دیگر کسی از وهرش سکه نمیخاهد و دایی مختار هم از زندان در می اید من تا حالا کلی سکه جمع کرده ام و میخاهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن زندان نروم
مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمیکند همین خرجهای ازافی باعث میشود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با با پدر خانمش دعوایش بشود.. دایی مختار میگفت پدر زنش چتر باز بود خب شاید حقوق چتر بازی کم بوده البته من و ساناز تفافق کردیم که به جای شام عروسی چیپس و خلال نمکی بدهیم . هم ارزانتر است هم خوشمزه تر.. تازه وقتی میخوری خش خش هم میکند اگر ادم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است والا ادم خودش مجبور میشود خانه بگیرد.. زن دایی مختار هم خانه دار نبودو دایی مختار مجبور شد یک زیر زمین بگیرد . میگفت چون رهم و اجاره بالاست ساناز از زیر زمین میترسد برای همین برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم اما ساناز از بالا افتاد و دستش شکست.. از ان موقه خاله با من قهر است قهر بهتر از دعواست.. ادم وقتی قهر میکند بعد اشتی میکند اما اگر دعوا کند بعد کتک کاری میکند

این بود انشای ما




طبقه بندی: طنز،
برچسب ها: عزدواج، ناصرالدین شاه، استادیوم ازادی، تواهم، اشق، چتر باز،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 26 آبان 1390 توسط کوروش

معروف است که رضا شاه هر از گاهی با لباس مبدّل و سرزده به پادگان های نظامی میرفت تا از نزدیک اوضاع را بررسی کند؛در یکی از این شبها که سوار بر جیپ به طرف پادگانی میرفت، در بین راه سربازی را که یواشکی جیم شده بود و بعد ازعرق خوری های فراوان، مست و پاتیل، به پادگان بر میگشت را سوار کرد ؛



ادامه مطلب
طبقه بندی: طنز،
برچسب ها: بزن قدّش، رضا شاه، سرباز، ماجرا، سرباز و رضا شاه، رضا، شاه، طنز،
ارسال در تاریخ جمعه 6 آبان 1390 توسط کوروش

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان های کوتاه، پندها زندگی، طنز،
برچسب ها: ملا نصرالدین، ازدواج، هوش، زیبایی، اندام، تیز، تیز هوش، تیزهوش، پند، اندرز، داستان،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 4 آبان 1390 توسط کوروش

آخرین متدهای روز جهان در زمینه ی نحوه ی محبت و نفوذ دانشجو به دل استاد  (برگه ی امتحان )
به جای مقدمه
این جفنگیات مرسوم که در برگهی امتحان مینویسند و از بیماری مادر تا اینکه اگر این درس را نمره نیاورم مشروطم میشوم و ... هم، خیلی خز شده و هم، حتی یک بچه ی 5 ساله باور نمیکند؛ چه برسد به یک دکتر! کمی نوآوری و خلاقیت داشته باشید. جناب استاد به اندازه ی کافی خودش مشکلات و بدبختی دارد، دیگر نیاز نیست شما با آن خط زیبای منحصر به فردتان یک صفحه ی آچار برایش از مشکلاتتان بگویید. حالا باز ای کاش فقط یک نفر چنین خزعبلاتی می نوشت. یکهو می بینی از 30 نفر دانشجو، بیست و هشت نفر عینا نوشته اند که اگر این درس را نمره نگیریم مشروطیم و مادرمان مریض است و پدرمان زندان است و فلان و بهمان. انگار این مشکلات را هم از روی دیگر تقلب کرده اند.در این بخش به ذکر خاطراتی از فعالیتهای پربار خود در این زمینه میپردازم.

 



ادامه مطلب
طبقه بندی: طنز،
برچسب ها: نمره، گرفتن، نمره گرفتن، راه، روش، برگه امتحان، برگه امتهان، نمره گرفتن التماسی، نمره گرفتن ارتماسی، نمره گرفتن با پاچه خواری، پاچه خاری، روشهای جدید گرفتن نمره از برگه امتحان،
ارسال در تاریخ شنبه 7 اسفند 1389 توسط کوروش

۱-قانون صف:اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از
صف فعلی خواهد شد.

۲-قانون تلفن:اگر شما شماره ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال
نخواهد بود.
۳-قانون تعمیر:بعد از این که دستتان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به
خارش خواهد کرد
.
۴-قانون کارگاه: اگر چیزی از دستتان افتاد، قطعاً به پرتترین گوشه ممکن خواهد خزید.

۵-قانون معذوریت: اگر بهانه تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن
ماشینتان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشینتان، دیرتان خواهد
شد.

۶-قانون حمام: وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.

۷-قانون روبرو شدن: احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید
که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش مییابد.

۸-قانون نتیجه: وقتی میخواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمیکند،
کار خواهد کرد.

۹-قانون بیومکانیک: نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه
نسبت عکس دارد.

۱۰ -قانون تئاتر: کسانی که صندلی آنها از راهروها دورتر است دیرتر میآیند.

۱۱-قانون قهوه: قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیستان از شما کاری
خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید

 

با تشکر از دوست بسیار عزیزم آرش دانشیان که این طنز جالب رو برام ارسال کرد.

 




طبقه بندی: طنز،
برچسب ها: قوانین، قانون، نیوتون، تیوتن، فیزیک، طنز، بیو، بیوفیزیک، کوانتم، جالب، خنده دار، توپ، جوک، قهوه، تئاتر، رئیس، صندلی،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 3 آذر 1389 توسط کوروش

نقل است مریضی با حالتی زار و درمانده نزد طبیب رفت و به او گفت که بیماری عجیبی به جانش افتاده و هر جای بدنش را که فشار می‌دهد دردی عظیم و جانکاه او را فرامی‌گیرد و این درد آنقدر زیاد است که به گریه می‌افتد. نمی‌داند دچار چه نفرینی شده است که همه قسمت‌های سالم بدنش ناگهان به این روز افتاده‌اند.

طبیب با تعجب گفت: "این غیرممکن است که همه بخش‌های سالم بدن ناگهان از کار بیفتند." مریض با قیافه حق به جانبی گفت: "ببینید حتی وقتی لاله گوشم را هم فشار می‌دهم باز همان درد جانگداز فرامی‌رسد و مرا عذاب می‌دهد!"

طبیب کمی بیمار را معاینه کرد و سپس با خنده گفت: "شما همه جای بدنتان سالم است. مشکل شما این است که انگشت اشاره دست شما شکسته و به‌همین دلیل هر وقت آن را روی بخشی از بدن خود، هر جایی که باشد قرار می‌دهید درد شدیدی را حس می‌کنید. ای کاش به جای اینکه به جان بدن خودتان بیفتید، انگشت خود را روی سنگ و خاک و در و دیوار می‌گذاشتید. فورا می‌فهمیدید که مشکل در کجاست و بی‌جهت به بخش‌های سالم بدن خود شک نمی‌کردید."

 پیام پنهان در این داستانک تلخ آن قدر روشن است که جای هیچ توضیح اضافه‌ای باقی نمی‌ماند. فقط کافی است به اطراف خود نگاه کنید و به آدم‌هایی که انسان‌های سالم و پاکدامن را بیمار و ناپاک می‌دانند و به هر جا دست می‌زنند نشان بیماری و ناپاکی را آنجا می‌بینند دقت کنید، انگشت اشاره شکسته این افراد را به خوبی خواهید دید.


به نقل از داستانک

 

 




طبقه بندی: داستان های کوتاه، پندها زندگی، طنز،
برچسب ها: ب ها : فکر، مشکل، طبیب، دکتر، بیمار، انگشت، اشاره، پاک،
ارسال در تاریخ جمعه 14 آبان 1389 توسط کوروش

(تعداد کل صفحات:2) 1 2

قالب وبلاگ