وقت امتحانا بود و ما اون روز می خواستیم سومین امتحان ترم رو بدیم که مربوط به درس مدیریت زمان می شد. از شما چه پنهون درس سختی هم بود و از اون بدتر استادش بود که خیلی سختگیری می کرد. ولی من به خاطر کم کردن روی بعضی از همکلاسیهام و همینطور برای این که به استاد نشون بدم اونقدر هم تو درسش ضعیف نیستم حسابی خونده بودم و خلاصه با کله ای پر از "مدیریت زمان" (!) سر جلسه حاضر شدم. امتحان از 20 نمره بود و من یه نگاه سریع به سوالا انداختم و با شادی دوچندان دیدم که اونقدر هم سخت نیستن! در واقع سوالا خیلی هم ساده بودن که واقعا از این استاد بعید بود چنین سوالایی طرح کنه. فقط یه سوالی بود که یه مقدار مشکل بود و علاوه بر این که به تمرکز بیشتری نیاز داشت جوابش هم زیاد بود و من با خودم گفتم که همه ی سوالا رو جواب می دم و آخر سر میرم سراغ اون سوال. خلاصه با قلبی مالامال از شور و شادی (!!) شروع کردیم به جواب دادن و حدود 10 دقیقه به پایان وقت آزمون مونده بود که رفتم سراغ اون سوال سخته.
ولی چشمتون روز بد نبینه!! در همون لحظه بود که انگار یک قالب یخ شکستن تو سر من!!! بارم در نظر گرفته شده برای اون سوال 16 نمره بود در حالی که سوالای دیگه همه 0.25 یا 0.5 نمره ای بودن!!!! اونوقت سوال به اون سختی که خیلی بیشتر از 10 دقیقه واسه پاسخگویی نیاز داشت! دیگه نفهمیدم اون 10 دقیقه رو چه جوری گذروندم و هرچی که به ذهنم رسید واسه جواب اون سوال نوشتم.
آخر سر هم نتونستم نمره ی دلخواهم رو از اون درس (که اون همه واسش زحمت کشیده بودم) بگیرم ولی استاد با این کارش عملا مفهوم مدیریت زمان رو به ما نشون داد و بعد از اون درس یاد گرفتم که چه جوری برای در نظر گرفتن زمان برای انجام هرکاری اولویتی قرار بدم.
منبع: داستانك
طبقه بندی: داستان های کوتاه، روانشناسی موفقیت، پندها زندگی،
برچسب ها: مدیریت، زمان، فلش فیکشن، جدید، شهریور، 89، امتحان، شادی، ضعیف، درس، داستان، داستانک، بهترین وبلاگ، خواندنی، آموزنده، زیبا، جالب، سختی،
منصوب شدن افسر جوان و کم سابقه به فرماندهی ناو، داد همه فرماندهان ارشد و کهنه سرباز ها را در آورده بود. فرماندۀ پیر و با تجربه زمینه ساز این انتصاب بود. همه چپ و راست او را به باد انتقاد می گرفتند که چرا از با تجربه تر ها و ارشد تر ها استفاده نمی کنی و او از این همه انتقاد کم کم داشت خسته میشد. نهایتاً همه را به یک مبارزه با افسر جوان دعوت کرد. قرار شد همه سوار ناو تحت امر افسر جوان شده و در دریا به مبارزه ای تاکتیکی بپردازند. هنگامیکه ناو در موقع مقرر از ساحل دور شد، فرماندۀ پیر همه را صدا زد و یک تخم مرغ از جیبش در آورد و گفت: هرکس بتواند این تخم مرغ را روی میز بایستاند می تواند فرماندۀ این ناو بشود و یا می تواند تعیین کند که چه کسی فرماندۀ این ناو باشد.
همه دست بکار شدند و مأیوسانه سعی کردند تخم مرغ را روی میز بایستانند. ولی مگر میشد؟! پس از تلاش و ناکامی همه، فرماندۀ پیر، افسر جوان را صدا زد وگفت: حالا تو این کار را بکن. افسر به طرف گنجه رفت و یک نمکدان آورد. روی میز مقداری نمک پاشید و تخم مرغ را روی میز با کمک تودۀ نمک نگه داشت. همه گفتند: آه! ما هم میتوانستیم اینطوری تخم مرغ را بایستانیم. فرمانده پیر گفت : مهم این بود که در زمانی که فرصت تصمیم گیری داشتید، این کار را می کردید. ولی هنوز دیر نشده. یکبار دیگر فرصت دارید که این کار را بکنید.
ایندفعه فرض می کنیم که در شرایط جنگ هستیم و آذوقه غذائی و حتی نمک هم نداریم. حالا چکار میکنید؟ همه هاج و واج، بی صدا و بی جواب بهم نگاه میکردند. هیچکس راهی به نظرش نمی رسید. باز فرماندۀ پیر نگاهی به افسر جوان انداخت. افسر جوان حلقه نامزدیش را در آورد و روی میز گذاشت و تخم مرغ را روی آن به حالت ایستاده قرار داد.
قرماندۀ پیر رو به همه کرد و گفت : وقتی که در شرایطی بحرانی هستید و راه حلی به نظرتان نمی رسد، عشق به چیزهائیکه به خاطرش زنده هستید می تواند برای شما راه گشا باشد ، سپس اضافه کرد: هنوز یکبار دیگه فرصت دارید.
فرض کنیم که همه شما دست از جان شسته اید و دیگر عشقی برای زنده ماندن برایتان نمانده باشد والبته حلقه نامزدی هم نداشته باشید، حالا چکار میکنید؟همه تسلیم شده بودند! افسر جوان مشتی خاک از جیبش خارج کرد و به سبک نمک تخم مرغ را به کمک خاک ایستاند.
فرماندۀ پیر گفت: این خاک تحت هر شرایطی همراه این افسر جوان است چون به او یادآوری می کند که به چه عشقی این لباس را پوشیده و به چه عشقی جان خودش را در دست آمادۀ فدا نگهداشته است.
منبع: داستانك
طبقه بندی: داستان های کوتاه، پندها زندگی،
برچسب ها: داستان، داستانک، فلش فیکشن، زیبا، جالب، خواندنی، زیباترین، بهترین، جالب ترین، داستان کوتاه، بهترین وبلاگ، تصمیم، شرایط، بحرانی، تخم مرغ، ایستاده، فرمانده، جوان، پیر، زندگی، مایوس، جان، عشق، فدا، لباس، بهترین سایت، رازهای زندگی،

