منصوب شدن افسر جوان و کم سابقه به فرماندهی ناو، داد همه فرماندهان ارشد و کهنه سرباز ها را در آورده بود. فرماندۀ پیر و با تجربه زمینه ساز این انتصاب بود. همه چپ و راست او را به باد انتقاد می گرفتند که چرا از با تجربه تر ها و ارشد تر ها استفاده نمی کنی و او از این همه انتقاد کم کم داشت خسته میشد. نهایتاً همه را به یک مبارزه با افسر جوان دعوت کرد. قرار شد همه سوار ناو تحت امر افسر جوان شده و در دریا به مبارزه ای تاکتیکی بپردازند. هنگامیکه ناو در موقع مقرر از ساحل دور شد، فرماندۀ پیر همه را صدا زد و یک تخم مرغ از جیبش در آورد و گفت: هرکس بتواند این تخم مرغ را روی میز بایستاند می تواند فرماندۀ این ناو بشود و یا می تواند تعیین کند که چه کسی فرماندۀ این ناو باشد.
همه دست بکار شدند و مأیوسانه سعی کردند تخم مرغ را روی میز بایستانند. ولی مگر میشد؟! پس از تلاش و ناکامی همه، فرماندۀ پیر، افسر جوان را صدا زد وگفت: حالا تو این کار را بکن. افسر به طرف گنجه رفت و یک نمکدان آورد. روی میز مقداری نمک پاشید و تخم مرغ را روی میز با کمک تودۀ نمک نگه داشت. همه گفتند: آه! ما هم میتوانستیم اینطوری تخم مرغ را بایستانیم. فرمانده پیر گفت : مهم این بود که در زمانی که فرصت تصمیم گیری داشتید، این کار را می کردید. ولی هنوز دیر نشده. یکبار دیگر فرصت دارید که این کار را بکنید.
ایندفعه فرض می کنیم که در شرایط جنگ هستیم و آذوقه غذائی و حتی نمک هم نداریم. حالا چکار میکنید؟ همه هاج و واج، بی صدا و بی جواب بهم نگاه میکردند. هیچکس راهی به نظرش نمی رسید. باز فرماندۀ پیر نگاهی به افسر جوان انداخت. افسر جوان حلقه نامزدیش را در آورد و روی میز گذاشت و تخم مرغ را روی آن به حالت ایستاده قرار داد.
قرماندۀ پیر رو به همه کرد و گفت : وقتی که در شرایطی بحرانی هستید و راه حلی به نظرتان نمی رسد، عشق به چیزهائیکه به خاطرش زنده هستید می تواند برای شما راه گشا باشد ، سپس اضافه کرد: هنوز یکبار دیگه فرصت دارید.
فرض کنیم که همه شما دست از جان شسته اید و دیگر عشقی برای زنده ماندن برایتان نمانده باشد والبته حلقه نامزدی هم نداشته باشید، حالا چکار میکنید؟همه تسلیم شده بودند! افسر جوان مشتی خاک از جیبش خارج کرد و به سبک نمک تخم مرغ را به کمک خاک ایستاند.
فرماندۀ پیر گفت: این خاک تحت هر شرایطی همراه این افسر جوان است چون به او یادآوری می کند که به چه عشقی این لباس را پوشیده و به چه عشقی جان خودش را در دست آمادۀ فدا نگهداشته است.
منبع: داستانك
طبقه بندی: داستان های کوتاه، پندها زندگی،
برچسب ها: داستان، داستانک، فلش فیکشن، زیبا، جالب، خواندنی، زیباترین، بهترین، جالب ترین، داستان کوتاه، بهترین وبلاگ، تصمیم، شرایط، بحرانی، تخم مرغ، ایستاده، فرمانده، جوان، پیر، زندگی، مایوس، جان، عشق، فدا، لباس، بهترین سایت، رازهای زندگی،

