فقط با یك كلیك روی شكل زیر افراد زیادی را شاد می كنید

Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگین

رازهای زیبایی وجذابیت
شما شایسته بهترینها هستید

۱-قانون صف:اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از
صف فعلی خواهد شد.

۲-قانون تلفن:اگر شما شماره ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال
نخواهد بود.
۳-قانون تعمیر:بعد از این که دستتان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به
خارش خواهد کرد
.
۴-قانون کارگاه: اگر چیزی از دستتان افتاد، قطعاً به پرتترین گوشه ممکن خواهد خزید.

۵-قانون معذوریت: اگر بهانه تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن
ماشینتان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشینتان، دیرتان خواهد
شد.

۶-قانون حمام: وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.

۷-قانون روبرو شدن: احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید
که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش مییابد.

۸-قانون نتیجه: وقتی میخواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمیکند،
کار خواهد کرد.

۹-قانون بیومکانیک: نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه
نسبت عکس دارد.

۱۰ -قانون تئاتر: کسانی که صندلی آنها از راهروها دورتر است دیرتر میآیند.

۱۱-قانون قهوه: قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیستان از شما کاری
خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید

 

با تشکر از دوست بسیار عزیزم آرش دانشیان که این طنز جالب رو برام ارسال کرد.

 




طبقه بندی: طنز،
برچسب ها: قوانین، قانون، نیوتون، تیوتن، فیزیک، طنز، بیو، بیوفیزیک، کوانتم، جالب، خنده دار، توپ، جوک، قهوه، تئاتر، رئیس، صندلی،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 3 آذر 1389 توسط کوروش

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد: “چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟” مرد با درشتی می گوید: “دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!” خان می پرسد: “وقتی اموالت به سرقت می رفت تو کجا بودی؟” مرد می گوید: “من خوابیده بودم!!!” خان می گوید: “خوب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟” مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود.

مرد می گوید: “من خوابیده بودم، چون فکر می کردم تو بیداری!

خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید: “این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم…”

به نقل از داستانک




طبقه بندی: داستان های کوتاه، پندها زندگی،
برچسب ها: داستان، زیبایی، پند آموز، داستان کوتاه، زیباترین، جالب ترین، بهترین، زیبا، جالب، خواندنی، جدید، آبان 89، کریم خان زند، خان بزرگ، خواب، بیدار، تو، من، سکوت، راست، ملاقات، مرد، ماجرا، سرباز، گزارش، فریاد، ناله، دزد، اموال، سرقت، آزادی خواه، تاریخ، خسارت، خزانه، ایران،
ارسال در تاریخ سه شنبه 4 آبان 1389 توسط کوروش

در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد ...

بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدین وسیله جمعیتی از کودکان را که برای خرید بادکنک به والدینشان اصرار می کردند را جذب خود کرد .

سپس یک بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را به تناوب و با فاصله رها کرد.

بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند...

پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود !

تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید : ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت ؟

مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت وپس از لحظاتی گفت :

پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد ...

دوست کوچک من ، زندگی هم همینطور است  و چیزی که باعث رشد آدمها می شود رنگ و ظاهر آنها نیست ...

مهم درون آدمهاست ، و چیزی که در درون آدم ها است تعیین کننده مرتبه  و جایگاهشان است و هرچقدر ذهنیات ارزشمندتر باشند ، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم ها می شود ...

به نقل از داستانک



طبقه بندی: داستان های کوتاه، پندها زندگی،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستانک، فلش فیکشن، زیبا، جالب، خواندنی، آموزنده، پسرک، بادکنک فروش، بادکنک، شهربازی، کودک، سیاه پوست، رنگ، هوا،
ارسال در تاریخ یکشنبه 25 مهر 1389 توسط کوروش

آیا میدانستید گوش جیرجیرک روی پاهایش است ؟ 

آیا میدانستید در جهان بیش از ۵۵ هزار گونه مورچه وجود دارد ؟ 

آیا میدانستید نوعی ملکه موریانه می تواند روزی ۸۶ هزار تخم بگذارد ؟ 

آیا میدانستید مورچه می تواند بیش از پنجاه برابر وزن خودش را بلند کند ؟

آیا میدانستید تمامی پستانداران به استثنای انسان و میمون، کور رنگ هستند؟ 

آیا میدانستید مساحت استان کرمان بیش از دو برابر و نیم کشور اتریش میباشد؟ 

آیا میدانستید که اگر چیزی رابا ایمان از خداوند بخواهید به شما عطا خواهد شد ؟ 

آیا میدانستید تمام قوهای کشور انگلیس جزو دارایی های ملکه انگلیس می باشند؟ 

آیا میدانستید جغدها قادر به حرکت دادن چشمان خود در کاسه چشم نمی باشند؟ 

آیا میدانستید هر بار که یک تمبر را لیس می زنید ۱/۱۰ کالری انرژی مصرف می کنید ؟ 

آیا میدانستید که انسان در طی طول عمرش دهانش سی هزار لیتر بزاق ترشع میکند؟ 

آیا میدانستید برای تولید هر ۱۰۰۰ کیلوگرم کاغذ جدید باید ۱۵ درخت جنگلی قطع شود؟ 

آیا میدانستید قد فضانوردان هنگامی که در فضا هستند ۵ تا ۷ سانتی متر بلندتر می گردد؟ 

آیا میدانستید یک بار پلک بزنید.عقرب همین اندازه مان نیاز دارد تا دشمنش را نیش بزند؟ 

آیا میدانستید که کسانی که قرمز میپوشند از اعتماد بیشتری نسبت به خود بر خوردارند ؟ 

آیا میدانستید یک بار پلک بزنید ،عقرب همین اندازه زمان نیاز دارد تا دشمنش را نیش بزند ؟ 

آیا میدانستید که ۲۲۵ میلیون سال طول میکشد که کهکشن راه شیری یکبار دور خود بچرخد؟ 

آیا میدانستید مهمترین عامل افزایش طول عمر، داشتن تناسب اندام بهمراه وزنی مناسب است؟ 

آیا میدانستید کرم حلقوی ۱۲ روز زندگی می کند و سگ ماهی دریاچه بیش از ۱۵۰ سال عمر دارد ؟ 

آیا میدانستید که آنهایی که زندگیشان را وقف مراقبت از دیگران میکنند خود به کسی برای مراقبت نیاز دارند ؟ 

آیا میدانستید آنهایی که از نظر احساسی بسیار قوی به نظر میرسند در واقع بسیار ضعیف و شکننده هستند ؟ 

آیا میدانستید در برخی از مارها، زمانی که دارند طعمه ای را هضم میکنند، حجم قلبشان تا چهل برابرافزایش میبابد؟ 

آیا میدانستید که نوشتن احساسات بسیار آسانتر از رودرو بیان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسی بیشتر است ؟ 

آیا میدانستید که سه جمله ای که بیان آنها از همه جملات سخت تر است دوستت دارم متاسفم و به من کمک کن میباشد ؟ 

آیا میدانستید که کسانی که لباس مشکی به تن میکنند نمیخواهند مورد توجه قرار گیرند ولی به کمک و درک شما نیاز دارند ؟ 

آیا میدانستید که در هر ثانیه خورشید پانصد و چهل میلیون تن هیدروژن را به چهارصد و نود و پنج میلیون تن هلیم تبدیل میکند؟ 

آیا میدانستید مساحت خلیج فارس تقریبا برابر با مساحت استان کرمان است، خلیج فارس هشت هزار کیلومتر مربع بیشتر است؟ 

آیا میدانستید که اگر تار عنکبوت به کلفتی مغز یک مداد به هم تنیده شود میتواند سنگینی یک هواپیمای بزرگ بوینگ را تحمل کند؟ 

آیا میدانستید که مهندسین در نظر دارند تونل زیرآبی بین لندن و نیویورک احداث کنند که مسافرت بین این دو شهر در کمتر از یک ساعت انجام بگیرد؟ 

آیا میدانستید که شما میتوانید به رویاهایتان جامه عمل بپوشانید رویاهایی مانند عشق ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهید و اگر واقعا این موضوع را میدانستید از آنچه قادر به انجامش بودید متعجب میشدید 

آیا میدانستید به زودی کنترلهایی به بازار ارائه خواهد شد که کوکی هستند و بدون باتری کار میکنند، با یک بار کوک کردن این نوع کنترلها، تا هفت روز بدون هیچ مشکلی کار میکنند؟ 

آیا میدانستید که در ماداگاسکار دویست و پنجاه نوع مختلف قورباغه وجود دارد، که درضمن پژوهشگران مدعی هستند که همان اندازه نیز قورباغه هایی وجود دارد که هنوز ناشناخته هستند؟ 

آیا میدانستید که پنجاه درصد از زنان سیگاری که بخاطر مضرات سیگار جان خود را از دست میدهند بر اثر حمله قلبی میباشد، یعنی اینکه سیگار کشیدن فقط باعث سرطان نیست بلکه حمله قلبی نیز ناشی از آن میباشد؟ 

آیا میدانستید برای تولید هر ۱۰۰۰ کیلوگرم کاغذ بازیافتی فقط حدود هزار و پانصد کیلوگرم کاغذ کهنه مورد نیاز است که با این شیوه نزدیک به ۹۰ درصد در مصرف آب ، بیش از ۵۰ درصد انرژی و ۷۵ درصد آلودگی هوا کاهش میابد؟

 




برچسب ها: آیا میدانید؟، آی میدانستید؟، می دانستید، نکات، جالب، حقیقت، دانستنیها، دانستنی ها، خیلی، عالی، جذاب،
ارسال در تاریخ سه شنبه 20 مهر 1389 توسط کوروش

وقت امتحانا بود و ما اون روز می خواستیم سومین امتحان ترم رو بدیم که مربوط به درس مدیریت زمان می شد. از شما چه پنهون درس سختی هم بود و از اون بدتر استادش بود که خیلی سختگیری می کرد. ولی من به خاطر کم کردن روی بعضی از همکلاسیهام و همینطور برای این که به استاد نشون بدم اونقدر هم تو درسش ضعیف نیستم حسابی خونده بودم و خلاصه با کله ای پر از "مدیریت زمان" (!) سر جلسه حاضر شدم. امتحان از 20 نمره بود و من یه نگاه سریع به سوالا انداختم و با شادی دوچندان دیدم که اونقدر هم سخت نیستن! در واقع سوالا خیلی هم ساده بودن که واقعا از این استاد بعید بود چنین سوالایی طرح کنه. فقط یه سوالی بود که یه مقدار مشکل بود و علاوه بر این که به تمرکز بیشتری نیاز داشت جوابش هم زیاد بود و من با خودم گفتم که همه ی سوالا رو جواب می دم و آخر سر میرم سراغ اون سوال. خلاصه با قلبی مالامال از شور و شادی (!!) شروع کردیم به جواب دادن و حدود 10 دقیقه به پایان وقت آزمون مونده بود که رفتم سراغ اون سوال سخته.
ولی چشمتون روز بد نبینه!! در همون لحظه بود که انگار یک قالب یخ شکستن تو سر من!!! بارم در نظر گرفته شده برای اون سوال 16 نمره بود در حالی که سوالای دیگه همه 0.25 یا 0.5 نمره ای بودن!!!! اونوقت سوال به اون سختی که خیلی بیشتر از 10 دقیقه واسه پاسخگویی نیاز داشت! دیگه نفهمیدم اون 10 دقیقه رو چه جوری گذروندم و هرچی که به ذهنم رسید واسه جواب اون سوال نوشتم.
آخر سر هم نتونستم نمره ی دلخواهم رو از اون درس (که اون همه واسش زحمت کشیده بودم) بگیرم ولی استاد با این کارش عملا مفهوم مدیریت زمان رو به ما نشون داد و بعد از اون درس یاد گرفتم که چه جوری برای در نظر گرفتن زمان برای انجام هرکاری اولویتی قرار بدم.

منبع: داستانك




طبقه بندی: داستان های کوتاه، روانشناسی موفقیت، پندها زندگی،
برچسب ها: مدیریت، زمان، فلش فیکشن، جدید، شهریور، 89، امتحان، شادی، ضعیف، درس، داستان، داستانک، بهترین وبلاگ، خواندنی، آموزنده، زیبا، جالب، سختی،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 1 مهر 1389 توسط کوروش

منصوب شدن افسر جوان و کم سابقه به فرماندهی ناو، داد همه فرماندهان ارشد و کهنه سرباز ها را در آورده بود. فرماندۀ پیر و با تجربه زمینه ساز این انتصاب بود. همه چپ و راست او را به باد انتقاد می گرفتند که چرا از با تجربه تر ها و ارشد تر ها استفاده نمی کنی و او از این همه انتقاد کم کم داشت خسته میشد. نهایتاً همه را به یک مبارزه با افسر جوان دعوت کرد. قرار شد همه سوار ناو تحت امر افسر جوان شده و در دریا به مبارزه ای تاکتیکی بپردازند. هنگامیکه ناو در موقع مقرر از ساحل دور شد، فرماندۀ پیر همه را صدا زد و یک تخم مرغ از جیبش در آورد و گفت: هرکس بتواند این تخم مرغ را روی میز بایستاند می تواند فرماندۀ این ناو بشود و یا می تواند تعیین کند که چه کسی فرماندۀ این ناو باشد.

همه دست بکار شدند و مأیوسانه سعی کردند تخم مرغ را روی میز بایستانند. ولی مگر میشد؟! پس از تلاش و ناکامی همه، فرماندۀ پیر، افسر جوان را صدا زد وگفت: حالا تو این کار را بکن. افسر به طرف گنجه رفت و یک نمکدان آورد. روی میز مقداری نمک پاشید و تخم مرغ را روی میز با کمک تودۀ نمک نگه داشت. همه گفتند: آه! ما هم میتوانستیم اینطوری تخم مرغ را بایستانیم. فرمانده پیر گفت : مهم این بود که در زمانی که فرصت تصمیم گیری داشتید، این کار را می کردید. ولی هنوز دیر نشده. یکبار دیگر فرصت دارید که این کار را بکنید.

ایندفعه فرض می کنیم که در شرایط جنگ هستیم و آذوقه غذائی و حتی نمک هم نداریم. حالا چکار میکنید؟ همه هاج و واج، بی صدا و بی جواب بهم نگاه میکردند. هیچکس راهی به نظرش نمی رسید. باز فرماندۀ پیر نگاهی به افسر جوان انداخت. افسر جوان حلقه نامزدیش را در آورد و روی میز گذاشت و تخم مرغ را روی آن به حالت ایستاده قرار داد.

قرماندۀ پیر رو به همه کرد و گفت : وقتی که در شرایطی بحرانی هستید و راه حلی به نظرتان نمی رسد، عشق به چیزهائیکه به خاطرش زنده هستید می تواند برای شما راه گشا باشد ، سپس اضافه کرد: هنوز یکبار دیگه فرصت دارید.

فرض کنیم که همه شما دست از جان شسته اید و دیگر عشقی برای زنده ماندن برایتان نمانده باشد والبته حلقه نامزدی هم نداشته باشید، حالا چکار میکنید؟همه تسلیم شده بودند! افسر جوان مشتی خاک از جیبش خارج کرد و به سبک نمک تخم مرغ را به کمک خاک ایستاند.

فرماندۀ پیر گفت: این خاک تحت هر شرایطی همراه این افسر جوان است چون به او یادآوری می کند که به چه عشقی این لباس را پوشیده و به چه عشقی جان خودش را در دست آمادۀ فدا نگهداشته است.

منبع: داستانك




طبقه بندی: داستان های کوتاه، پندها زندگی،
برچسب ها: داستان، داستانک، فلش فیکشن، زیبا، جالب، خواندنی، زیباترین، بهترین، جالب ترین، داستان کوتاه، بهترین وبلاگ، تصمیم، شرایط، بحرانی، تخم مرغ، ایستاده، فرمانده، جوان، پیر، زندگی، مایوس، جان، عشق، فدا، لباس، بهترین سایت، رازهای زندگی،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 25 شهریور 1389 توسط کوروش

قالب وبلاگ