قدری راند و از شتاب اتومبیل لذت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی میرفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرندهای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید.
مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او میآید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد.
ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان های کوتاه، طنز،
برچسب ها: بازگشت، پیر مرد، اتومبیل، جدید، نو، ماشین، پیر، مرد، زن، همسر، پلیس،
مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد: “چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟” مرد با درشتی می گوید: “دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!” خان می پرسد: “وقتی اموالت به سرقت می رفت تو کجا بودی؟” مرد می گوید: “من خوابیده بودم!!!” خان می گوید: “خوب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟” مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود.
مرد می گوید: “من خوابیده بودم، چون فکر می کردم تو بیداری!”
خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید: “این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم…”
به نقل از داستانک
طبقه بندی: داستان های کوتاه، پندها زندگی،
برچسب ها: داستان، زیبایی، پند آموز، داستان کوتاه، زیباترین، جالب ترین، بهترین، زیبا، جالب، خواندنی، جدید، آبان 89، کریم خان زند، خان بزرگ، خواب، بیدار، تو، من، سکوت، راست، ملاقات، مرد، ماجرا، سرباز، گزارش، فریاد، ناله، دزد، اموال، سرقت، آزادی خواه، تاریخ، خسارت، خزانه، ایران،
یک روز پدر بزرگم برام یک کتاب دست نویس آورد کتابی که بسیار گرون قیمت بود و با ارزش وقتی اونو به من داد ، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم چند روز بعد به من گفت کتابت رو خوندی؟ گفتم: نه، وقتی ازم پرسید چرا؟ گفتم: گذاشتم سر فرصت بخونمش لبخندی زد و رفت همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز من داشتم نگاهی بهش می انداختم که گفت :این مال من نیست امانته باید ببرمش به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن سعی می کردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم در آخرین لحظه که پدر بزرگ می خواست از خونه بیرون بره تقریبا به زور اون روزنامه رو از دستم بیرون کشید و رفت فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت: ازدواج مثل اون کتاب میمونه یک اطمینان برات درست میکنه که این زن یا مرد مال تو هست اون موقعه که فکر می کنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم همیشه میتونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم ،حتما در فرصت بعدی این کارو میکنم هر چقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی اما وقتی که این باور در تو نیست که این آدم مال منه و هر لحظه فکر می کنی که خوب اینکه تعهدی نداره می تونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شی با ارزش ازش نگهداری میکنی و همیشه دوست داری تا جایی که ممکنه از بودن با اون لذت ببری شاید فردا دیگه مال تو نباشه درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه! این تفاوت عشق و ازدواجه!
به نقل از داستانک
طبقه بندی: داستان های کوتاه، روانشناسی موفقیت، عشق زندگی و خانواده، پندها زندگی،
برچسب ها: تفاوت، عشق، ازدواج، کتاب، گرون، دست نویس، با ارزش، روزنامه، تعجب، فرصت، امانت، پدر بزرگ، هدیه، زن، مرد، فلش فیکشن، داستان کوتاه، جدید، آبان 89، تعهد، اکتبر 2010، زیبایی، جذابیت، راز،

