فقط با یك كلیك روی شكل زیر افراد زیادی را شاد می كنید

Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگین

رازهای زیبایی وجذابیت
شما شایسته بهترینها هستید
ژنرال و ستوان جوان زیر دستش سوار قطار شدند.
تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود.
ژنرال و ستوان روبروی آن خانم ها نشستند.
قطار راه افتاد و وارد تونلی شد.

حدود ده ثانیه تاریکی محض بود.

در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت:
خانم جوان در دل گفت : از این که ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم.

مادربزرگ به خود گفت : از این که آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درآمد اما افتخار می کنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت.

ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم.

ستوان تنها کسی بود که می دانست واقعا چه اتفاقی افتاده است.

در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به ژنرال سیلی بزند.
 

نتیجه ی اخلاقی: زندگی کوپه قطاری است و ما انسان ها مسافران آن.
هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم.

غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد.

ما می گوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلب چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت می نامیم.


منبع: داستانک




طبقه بندی: داستان های کوتاه، پندها زندگی، طنز،
برچسب ها: بوسه، سیلی، برداشت، اعتقاد، حقیقت، ماجرا، ژنرال، ستوان، پیر زن، دختر، نوه،
ارسال در تاریخ یکشنبه 6 آذر 1390 توسط کوروش

قالب وبلاگ